به نام خالق عشق و محبت

با خدا باش و پادشاهی کن / بی خدا باش و هر چه خواهی کن

نسکافه

نسکافه در تاریکی                                                 مهران  امیرحسینی

 

 

       داخلی - شب - هتل

از انتهای راهرو عروس و داماد جوانی ٬ خندان به طرف ما ( دوربین ) می آیند . کنار یکی از درها می ایستند . داماد کلیدی که به دست دارد را در قفل در می اندازد وبعد از تعارف به عروس وارد اتاق می شود . ما نیز پس از آنها وارد می شویم . مرد روی تخت می نشیند و زن به طرف آینه ی قدی می رود و دستهایش را مثل یک  پرنده ٬ باز می کند .

مرد : اینم  یه سقف برای زندگی .

زن می زند زیر خنده : هتل؟

مرد : برای دو سه روز که خوبه

زن : راستی خونه خبر دارن چند روز اینجا می مونیم ؟

مرد : اگه خوش گذشت بیشتر می مونیم

زن : معلومه که خوش میگذره

مرد : معلومه ؟ از کجا ؟

زن می آید ولبه ی تخت می نشیند : باااید خوش بگذره . کمک کن این گردنبندو باز کنم

مرد مشغول باز کردن : دوست داشتی چند تا از این گردنبندا و النگوا داشته باشی؟

زن می خندد: مسخره می کنی ؟ فکر می کنی زنا واسه اینجور چیزا  یه حدی قائلن؟

مرد : یعنی هرچقد هم داشته باشن باز فکر می کنن کمه ؟

زن : اصلا ول کن . تو چرا گیر دادی به این چیزا؟ من همینا هم برام کافیه . فقط رو عهدامون پایبند باشیم و با هم رو راست باشیم واسه من یه دنیا جواهره .

مرد : عهدامون . . . آره عهدامون که سر جاشه .

مرد بلندشده به دستشویی میرود . زن لباس اش رادر آورده ولباس راحتی می پوشد ٬  نزدیک پنجره رفته و بیرون را نگاه می کند . مرد از دستشویی بیرون آمده  ٬ لامپ را خاموش کرده روی تخت درازکش میشود . نور یک آباژور اتاق را روشن کرده .

مرد : زهرا ! توی جیب پالتوم یه پاکت سیگاره ٬ یه نخ میدی بهم .

زن بلند شده بطرف آن میرود .

مرد : کبریت هم همونجاس . بیارش .

زن سیگار را در آورده خودش روشن می کند ٬ پکی زده و به دست مرد می دهد .

زن : آیدین ! قول دادی سیگارتو کم کنی ها

مرد : خودت می دونی امروز تو ماشین٬ اصلا نکشیدم

زن : اصلا ؟

م : خوب دوسه نخ بیشتر که نکشیدم . کشیدم ؟

ز :  خوبه . روزی دوسه نخ خوبه .

م : روزی دوسه نخ . . . که اینطور

مرد مدتی ساکت به سیگار کشیدن ادامه میدهد و زن گوشه ی تخت نشسته به مرد خیره است .

ز: آیدین ! چرا  امروزحالت خوش نیست . مثلا اومدیم یه ماه ٬ عسل بخوریم .

م : فقط یه کم خسته ام . امشبو استراحت می کنیم  ٬ باشه ؟

ز : ای شیطون

مرد تا انتهای سیگار پیش میرود که زن سیگار را از دستش می قاپد و از پنجره به بیرون پرت می کند .

ز : بسه دیگه فیلترشم کشیدی

م : زهرا!

ز : جانم

م : قبل از من٬ کسی تو رو دوست داشته ؟ . . .  چه میدونم کسی بهت علاقه داشته؟

ز : آیدین ؟ الان چه وقت این حرفاس ؟

م : اون سوال رو بی خیال . تو خودت کسی رو دوست داشتی تا حالا؟

ز : خب هزار نفر

م : شده یکی از این هزار نفری که تودوستشون داشتی  ٬ تو رو دوست نداشته باشه.

ز : خب فکر می کنم بودن کسایی

م : مثلا ؟

ز :  نمیدونم . ممکنه یکی از اونا از دستم رنجیده باشه ٬ بعدشم بهم بی محلی کرده باشه . ولی جوری نبوده که بگم دوستم نداشته

م : ولی حرف من یه چیز دیگه اس .

ز: بگو خب .

م : الان وقت خوبیه برای این حرفا؟

زن( بلندشده بطرف پالتو می رود ٬ سیگاری در آورده آتش می زند) : فکر نمی کنم وقت بهتری بشه پیدا کرد .

مرد به پهلو می چرخد.  پشت به زنش .

م : توی دوران دانشکده ٬ همیشه وهرجا چند تا دختر٬ دور وبرم می پلکیدن . منم اصلا از رابطه با دخترا خوشم نمیومد . فکر میکردم که که هیچ حرفی ندارم که بشینم با یه دختر در میون بذارم . با پسرای کلاس به اندازه ی کافی صمیمی بودم که احتیاج به درد دل با دخترا نداشته باشم  . اصلا فکر میکردم نمیشه رو دخترا برای یه رفاقت معمولی  هم حساب باز کرد . اونا بیشتر یه بده بستون لازم داشتن که من حوصله شو نداشتم . روزگار خوبی هم نبود . دخترا جمعیتشون سه برابر پسرا بود و منم یه جورایی خوش تیپ .

زن پوزخندی میزند : نکنه آقای خوش تیپ قصه ٬ یهویی عاشق شد ؟

م : اونم از نوع  خطرناکش . ولی من که این همه آبرو داری کرده بودم  نمی تونستم برم جلو . تازه میرفتم جلو هم٬ چی باید بهش میگفتم . شرایط ازدواج هم که  نداشتم . دانشگاه داشت تموم میشد . یکی دو ماه بیشتر نمونده بود که اتفاقی یه روز تنها یی دیدمش و بهش گفتم که دوسش دارم .

زن( پکی به سیگارش می زند و زهرخندی میزند. ) : بعد چی شد؟

م : گفت ترم آخره ٬ دیگه دیره .  گفتم بذار همین روزای آخرو لااقل با هم باشیم .  گفت خوب نیس . گفت من فردا پس فردا می خوام ازدواج کنم . نمی تونم با تو خیابون گردی کنم . گفتم خیابون گردی هم نمیکنیم . یه گوشه توی همین دانشکده میشینیم حرف میزنیم  . گفت مگه چقد حرف داریم که با هم بزنیم . گفتم  باشه اصلا حرفم نمیزنیم . فقط  می خوام هرروز ببینمت . گفت بچه های دیگه چی میگن ؟حراست دانشگاه چی ؟ گفتم پس یه سه چهار سالی به من فرصت بده تا اوضاعمو راست و ریس کنم که بیام خواستگاریت . گفت مطمئنی جواب مثبت میگیری؟ گفتم خدایا چرا من اینقد باید غرورمو بشکنم .

ز : آخرش ؟

 م : چن بار زنگ زدم خوابگاه که قرار بذاریم همدیگرو ببینیم . هر بار یه بهانه ای می آورد  چه میدونم . امتحانا نزدیکه میخوام درس بخونم و از این حرفا .

ز : دختره درست وحسابی بود ؟ می دونم که حتما خوشگل بوده .

م : آره  . خوشگل بود . ولی درست وحسابی نبود . یعنی اولش فکر میکردم هست ولی بعدا

 (سیگار را از دست زن گرفته و پکی میزند ) بعدا فهمیدم بد کاره اس . یعنی رسما چن تا دوست پسر داشت که هرشب خونه ی یکیشون بود .

زن سرش را در بغل می گیرد . مرد هم مثل یک جنین پاهایش را جمع می کند .

ز : الانم دوسش داری ؟

م : الان ؟ نه دیگه .

ز : اگه الان حاضر بشه باهات عروسی کنه ٬ تو می زنی رو دلش؟

م : فکر نمی کنم دیگه هیچوقت ببینمش .

ز: به هر حال انقد دوسش داری که اگه اون موافقت کنه ٬ منو ول کنی؟

م : این چه حرفیه ؟  من فقط باهات درددل کردم .

ز : درد دل کردی . ولی فقط یه درد دل خشک وخالی نبود . چرا باید امشب این جوری شروع میکردی؟ دوس داری تو هم ازاین درد دلا بشنوی؟

مرد از روی تخت بلند میشود بطرف پالتو می رود وسیگاری روشن می کند . زن روی تخت

می نشیند ٬ رو به پنجره . مرد هم دوری در اتاق میزند وروی لبه ی دیگر تخت پشت به پنجره

می نشیند .

م : من به گوشم .

ز : ولش کن . چه ارزشی داره . بذار واسه یه وقت دیگه .

م : بذار همه ی این حرفا همین امشب تموم بشه .

یکی در را می زند . مرد بلند شده بطرف در رفته و آن را باز می کند . یک گارسن جوان پشت در است  : شما نسکافه سفارش داده بودین ؟  

م : بله . لطف کردین .

مرد سینی را از دست گارسن گرفته ٬ به اتاق می آید ٬ سینی را روی میز گذاشته به طرف در باز می گردد و به داخل راهرو می رود . ما هم با او بیرون می رویم . اینطرف و آنطرف راهرو را نگاه می کند و در را می بندد . ما پشت در٬ جا می مانیم . دیالوگ های زن شروع میشود .  اما به صورت واضح آنها را نمیشنویم. مدتی پشت در می مانیم . تا اینکه مرد با ناراحتی دررا باز می کند  و می آید توی راهرو ٬ کناردرمی نشیند . ما به داخل می رویم . زن ٬ گریه کنان مشغول حرف زدن است .

ز : تا اینکه شبش یکی از پسرای هم اتاقیش زنگ زد خوابگاه٬ سراغ منو گرفت. پریشون بود. گفتم چی شده؟ گفت شما که باید در جریان باشید . گفتم برای مصطفا اتفاقی افتاده؟ گفت بیس تا دیازپام خورده خودشو بکشه ٬ الانم تو آی سی یوه . به هوش اومده ولی بی تابی میکنه . همش هم اسم شما رو میاره . گفتم من چکار می تونم براش بکنم ؟ گفت تو رو خدا بیا ٬ نذار همین جوری از دستمون بره . منم رفتم . دکترا نذاشتن برم تو ولی از پشت پنجره دیدمش . با اون حالش به دکترا التماس میکرد که بذارن بیاد بیرون باهام حرف بزنه . نذاشتن . براش دست تکون دادم و دعا کردم که خوب بشه  . . . از وقتی که از بیمارستان اومدم بیرون ٬  دیگه ندیدمش . یعنی نخواستم ببینمش . وقتی هم از بیمارستان مرخص شد ٬ چن بار واسطه فرستاد که برم پیشش ولی نرفتم . من ازش خوشم نمیومد ولی اون برام می مرد . کاری نمی تونستم براش بکنم چون خودم عاشق تو بودم  . . .

زن از جایش بلند شده آباژور را خاموش می کند ٬ از کنار ما رد میشود و به داخل راهرو می رود . صدای   آرام  او را می شنویم که می خواهد  شوهرش را برای آمدن به اتاق و خوابیدن ترغیب کند . ما آرام آرام به نزدیک پنجره می رویم وبه بارش آرام برف نگاه می کنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:45  توسط سید سالم حسینی  |